راه عبور از سختی‌های زندگی چیست؟

بخش ۶: موج‌های زندگی، «من»، تعلقات و تکیه‌گاه قلب

در پایان بخش گذشته به این سؤال رسیدیم که چرا وقتی بعضی چیزها برخلاف خواسته ما تغییر می‌کنند، گاهی آرامش ما نیز به‌شدت به هم می‌ریزد. گفتیم شاید همیشه ندانیم چرا موجی وارد زندگی ما شده است، اما می‌توانیم ببینیم آن موج چه چیزی را در درون ما آشکار کرده است. اکنون می‌خواهیم یک قدم عمیق‌تر برویم و به خودِ «من» نگاه کنیم؛ به چیزهایی که «مال من»، «فرزند من»، «آبروی من»، «رابطه من»، «برنامه من»، «آینده من» و «نتیجه‌ای که من می‌خواهم» می‌نامیم، و ببینیم چه زمانی محبت و خواستنِ طبیعی، به وابستگی‌ای تبدیل می‌شود که آرامش ما را به داشتن و حفظ کردنِ این امور گره می‌زند؛ تا جایی که گاهی برای نگه داشتن آنها حاضریم دست به هر کاری بزنیم، حتی از حدودی که الله سبحانه و تعالی (س) برای ما قرار داده است عبور کنیم.

در این بخش می‌خواهیم این موضوع را مرحله‌به‌مرحله دنبال کنیم. ابتدا می‌خواهیم ببینیم این «منِ درونی» که خواسته‌هایی دارد، تصمیم می‌گیرد، برنامه‌ریزی می‌کند و به اشخاص و چیزهای مختلف دل می‌بندد، در برابر ربوبیت الله (س) چه جایگاهی دارد؛ اختیار انسان تا کجاست و خواسته‌های او چه نسبتی با مشیت الله (س) پیدا می‌کند. سپس بررسی می‌کنیم چرا وقتی بعضی از خواسته‌ها، برنامه‌ها یا تعلقات ما با مانع روبه‌رو می‌شوند یا چیزی را که به آن دل بسته‌ایم از دست می‌دهیم، گاهی تعادل درونی ما نیز به‌شدت به هم می‌ریزد؛ و اصلاً این تعادل بر چه پایه و تکیه‌گاهی استوار است.

از اینجا به پرسش دیگری می‌رسیم: در میان موج‌های زندگی، چه چیزی می‌تواند به انسان کمک کند هم از درون استوارتر بماند و هم شرایط را درست‌تر ببیند و راه را از بی‌راهه تشخیص دهد؟ برای پاسخ به این سؤال، به رابطه انسان با الله (س) و هدایت او نگاه می‌کنیم و می‌بینیم این پیوند چگونه می‌تواند بر آرامش، ثبات و قدرت تشخیص انسان اثر بگذارد. در نقطه مقابل نیز بررسی می‌کنیم که دور شدن از یاد و هدایت الله (س) چگونه می‌تواند آرامش درونی، جهت حرکت و حتی قدرت تشخیص انسان را تحت تأثیر قرار دهد.

در پایان به این پرسش می‌رسیم که در میان ترس‌ها، خواسته‌ها، دلبستگی‌ها و فراز و نشیب‌های زندگی، چه چیزی می‌تواند به ما کمک کند که وظیفه و راه درست را روشن‌تر ببینیم. بنابراین در سراسر این بخش یک سؤال اساسی را دنبال می‌کنیم: در موج‌های زندگی، چه چیزی درون ما را نگه می‌دارد، چه چیزی جهت حرکت ما را تعیین می‌کند، و چگونه می‌توانیم بدون از دست دادن اختیار و خواسته‌های طبیعی انسانی، «منِ درونی» خود را در جایگاه درستش در برابر الله (س) قرار دهیم؟

پیش از ورود به آیات پایانی سوره تکویر، لازم است کمی فضای این سوره را بشناسیم. سوره با صحنه‌هایی تکان‌دهنده از برپایی قیامت آغاز می‌شود؛ زمانی که نظم آشنای جهان دگرگون می‌شود و انسان با حقیقت اعمال خود روبه‌رو می‌گردد. سپس در بخش دوم، سخن به وحی و قرآن می‌رسد. الله (س) با سوگندهایی، بر حقیقت این پیام تأکید می‌فرماید و روشن می‌کند که این سخن، پیام الهی است که به‌وسیله فرستاده‌ای امین منتقل شده و پیامبر (ص) نیز آن را از جانب خود نساخته و این قرآن سخن شیطان نیست. پس تا اینجا، سوره دو حقیقت را در برابر انسان قرار داده است: از یک سو، انسان در حال حرکت به سوی روزی است که با حقیقت زندگی و اعمال خود روبه‌رو خواهد شد؛ و از سوی دیگر، برای این مسیر بدون راهنما رها نشده و راه هدایت در اختیار او قرار گرفته است.

درست در همین نقطه، الله (س) پرسشی بسیار کوتاه اما عمیق مطرح می‌فرماید: «فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ»؛ «پس به کجا می‌روید؟» یعنی اکنون که انسان می‌داند این زندگی بی‌پایان و بی‌سرانجام نیست و راه هدایت نیز در برابر او قرار داده شده است، باید ببیند چه جهتی را برای حرکت خود انتخاب می‌کند. آیات بعد نیز همین مسیر را ادامه می‌دهند: قرآن را یادآوری برای جهانیان معرفی می‌کنند، از خواست انسان برای قرار گرفتن در راه راست سخن می‌گویند و سپس یادآوری می‌کنند که همین خواست و انتخاب انسان نیز بیرون از مشیت الله (س) نیست. اینجاست که این آیات با بحث ما پیوند پیدا می‌کنند؛ زیرا ما نیز می‌خواهیم جایگاه «من»، خواسته‌های من و انتخاب‌های من را در برابر ربوبیت و مشیت الله (س) بهتر بشناسیم.

الله (س) در سوره تکویر، آیات ۲۶ تا ۲۹ می‌فرماید:

فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ ﴿٢٦﴾

فَأَيْنَپس به کجا
تَذْهَبُونَمی‌روید؟

پس به کجا می‌روید؟ ﴿۲۶﴾

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ ﴿٢٧﴾

إِنْ هُوَنیست آن
إِلَّا ذِكْرٌمگر یادآوری‌ای
لِلْعَالَمِينَبرای جهانیان.

این قرآن جز یادآوری‌ای برای جهانیان نیست. ﴿۲۷﴾

لِمَنْ شَاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقِيمَ ﴿٢٨﴾

لِمَنْ شَاءَ مِنْكُمْبرای کسی از شما که بخواهد
أَنْ يَسْتَقِيمَدر راه راست قرار گیرد.

برای هرکس از شما که بخواهد راه راست را در پیش گیرد. ﴿۲۸﴾

وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ ﴿٢٩﴾

وَمَا تَشَاءُونَو شما نمی‌خواهید
إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُمگر اینکه الله بخواهد
رَبُّ الْعَالَمِينَپروردگار جهانیان

و شما چیزی را نمی‌خواهید مگر اینکه الله، پروردگار جهانیان، بخواهد. ﴿۲۹﴾

تفسیر: در «فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ» راه وحی و صراط مستقیم روشن شده است؛ اگر کسی از این راه جدا شود، از صراط مستقیم فاصله گرفته و به بیراهه رفته است. و اگر مقصود فرار از الله (س) باشد، چنین چیزی ممکن نیست؛ انسان هر جا برود از قلمرو الله (س) بیرون نمی‌رود. سپس در «وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ» روشن می‌شود که خواست انسان نفی نشده است. انسان واقعاً می‌خواهد و انتخاب می‌کند، اما همین خواستن او نیز در نظام تکوین بیرون از مشیت الله (س) نیست. «نظام تکوین» یعنی نظام واقعی آفرینش؛ الله (س) انسان را به گونه‌ای آفریده است که بتواند آزادانه بر سر دو راهی تصمیم بگیرد. این با «نظام تشریع» فرق دارد؛ نظام تشریع مربوط به فرمان‌های الله (س)، حلال و حرام و راه درست و نادرست است. بنابراین اگر انسان با اختیار خود گناهی را انتخاب کند، معنایش این نیست که آن گناه مورد خواست و رضایت تشریعی الله (س) است؛ بلکه الله (س) خواسته است انسان آزادانه تصمیم بگیرد. پس تصمیم آزادانه انسان در قلمرو اراده الله (س) است، نه اینکه خودِ انتخاب گناه مورد خواست تشریعی الله (س) باشد.
تدبر، الله اعلم: اینجا داستان «اختیار من و اختیار او» و «خواسته من و خواسته او» روشن‌تر می‌شود. من خواسته دارم، تصمیم می‌گیرم، برنامه می‌ریزم و برای رسیدن به خواسته‌هایم تلاش می‌کنم؛ اما قرآن در همان لحظه به من یادآوری می‌کند که الله (س) «رَبُّ الْعَالَمِينَ» است و من انسانی هستم که در قلمرو ربوبیت و پرورش او زندگی می‌کنم. بخشی از این پرورش می‌تواند آن باشد که «من» کم‌کم از تصور استقلال و کنترل همه‌چیز فاصله بگیرد و جایگاه واقعی خود را در برابر «رَبُّ الْعَالَمِينَ» بشناسد. هرچه «منِ» نفسانی، خود را بزرگ‌تر ببیند، بیشتر می‌خواهد زندگی خودش، زندگی دیگران و نتیجه امور مطابق خواسته او پیش برود و گاهی برای حفظ آنچه می‌خواهد، حتی از حدودی که الله (س) قرار داده عبور می‌کند. در چنین حالتی، هرگاه واقعیت برخلاف خواسته او پیش رود، برخورد میان «آنچه من می‌خواهم» و «آنچه واقع شده است» برای او دردناک‌تر می‌شود. اما هرچه این «من» جایگاه خود را در برابر ربوبیت الله (س) بهتر بشناسد، موج‌های زندگی برای او نه تنها عامل فروپاشی نیستند؛ بلکه می‌توانند به میدان شناخت و پرورش تبدیل شوند، میدان‌هایی که در آنها انسان آرام‌آرام می‌آموزد: من اختیار دارم، اما مستقل نیستم؛ می‌خواهم، اما ربّ عالم نیستم.
برای نزدیک شدن این معنا به ذهن، می‌توان ظرف سفالی را در نظر گرفت. گلِ نرم در آغاز هنوز ظرفی قابل استفاده نیست؛ ابتدا شکل داده می‌شود، سپس باید آرام‌آرام خشک شود، بعد وارد کوره نخست می‌شود تا استحکام پیدا کند، پس از آن لعاب می‌گیرد و دوباره در حرارت کوره قرار می‌گیرد تا به ظرفی محکم و آماده استفاده تبدیل شود. هر مرحله چیزی را در آن تثبیت می‌کند که بدون آن مرحله به دست نمی‌آید. نفس انسان نیز می‌تواند در فراز و نشیب‌های زندگی چنین مسیری را طی کند؛ هر موج، هر محدودیت و هر جایی که خواسته «من» به نتیجه دلخواه نمی‌رسد، می‌تواند بخشی از وابستگی‌ها و تصور استقلال او را آشکار کند و او را برای مرحله‌ای عمیق‌تر از شناخت آماده سازد. مقصود از این تربیت الهی، از میان رفتن اختیار انسان نیست؛ بلکه این است که «منِ نفسانی» آرام‌آرام به جایگاهی برسد که انسان با اختیار خود، آگاهانه، با رغبت و از روی عشق و محبت، خواست خویش را با خواست الله (س) هماهنگ کند. در این مرحله، انسان هنوز خواسته و اختیار خود را می‌بیند، اما از روی معرفت و رضایت می‌آموزد خواست الله (س) را بر خواست نفس مقدم بدارد. هرچه نفس در مسیر عبودیت رشد می‌کند و به مرتبه‌ای بالاتر از اطمینان و رضا می‌رسد، این هماهنگی عمیق‌تر می‌شود؛ تا جایی که «منِ نفسانی» دیگر محور تصمیم و اراده نیست و انسان با تمام وجود، اراده و رضای الله (س) را بر خواست خود ترجیح می‌دهد. اینجا سخن از جبر به معنای سلب اختیار نیست؛ بلکه انسان با همان اختیاری که الله (س) به او عطا کرده است، آزادانه و عاشقانه انتخاب می‌کند که خواست خود را در مسیر خواست او قرار دهد.

از این جهت، این بحث می‌تواند به یکی از پرسش‌های رایج درباره «جبر و اختیار» نیز کمک کند. تا وقتی انسان خود را موجودی مستقل می‌بیند، از یک سو «اختیار من» را می‌بیند و از سوی دیگر «اراده و مشیت الله (س)» را، و می‌پرسد این دو چگونه با یکدیگر جمع می‌شوند. اما هرچه معرفت انسان عمیق‌تر شود و نفس به مرتبه‌ای بالاتر از عبودیت و اطمینان برسد، نگاه او نیز تغییر می‌کند. او درمی‌یابد که اختیار خودش نیز عطای الله (س) و در قلمرو ربوبیت اوست. در مرتبه‌ای بسیار بلند، «منِ نفسانی» چنان از محوریت می‌افتد که انسان برای خود در برابر اراده الله (س) استقلالی نمی‌بیند. اگر از انسانی که به چنین مقامی رسیده است بپرسند «اختیار تو در برابر اختیار الله چیست؟» شاید پاسخ او این باشد: «منی مستقل نمی‌بینم که در برابر او اختیاری مستقل داشته باشد؛ آنچه دارم از اوست و همه‌چیز در قلمرو اراده اوست.» این نوع نگاه از شناخت بسیار عمیقِ الله سبحانه و تعالی (س)، از درک اسماء حُسنای او و شناخت صفات کامل و مطلق او سرچشمه می‌گیرد؛ از این درک که الله (س) «أَحَد» است، «صَمَد» و بی‌نیاز مطلق است در حالی که همه به او نیازمندند، غنیّ مطلق است و رحمت، علم، قدرت و دیگر کمالات او محدود و ناقص نیست. هرچه این شناخت از سطح دانستن ذهنی فراتر رود و به معرفتی عمیق و قلبی تبدیل شود، انسان بهتر می‌فهمد که وجود، توان، اختیار و هرچه دارد از اوست و در برابر او استقلالی ندارد. با چنین معرفتی است که انسان می‌تواند با محبت، رضا و اطمینان، اختیار خویش را در مسیر اراده و رضای الله (س) قرار دهد.

همان‌گونه که در بخش سه، قسمت پنج، در واقعه کربلا دیدیم، حضرت امام حسین (ع) و یاران باوفایش نمونه‌ای بلند از همین مسیر عبودیت بودند. آنان اختیار داشتند، تصمیم می‌گرفتند و آگاهانه انتخاب می‌کردند؛ اما «منِ نفسانی» دیگر محور انتخاب آنان نبود. معرفت، محبت و رضای آنان چنان عمیق شده بود که خواست خود را بر خواست الله (س) مقدم نمی‌کردند. اینجاست که می‌توان معنای مراتب بالاتر نفس، از «نفس مطمئنه» تا مقام «راضیه و مرضیه» را بهتر فهمید؛ نفسی که به پروردگار خود اطمینان یافته، از او راضی است و در مسیر رضای او قرار گرفته است. در چنین مقامی، انسان نه از روی اجبار، بلکه با آگاهی، محبت و رضایت، خواست الله (س) را بر خواست خود ترجیح می‌دهد. واقعه کربلا برای ما نشان می‌دهد که اوج عبودیت، از دست دادن اختیار نیست؛ بلکه آن است که انسان با اختیار کامل، چنان به ربوبیت الله (س) معرفت و محبت پیدا کند که اختیار خود را در راه رضای او به کار گیرد و «منِ نفسانی» دیگر در برابر خواست او قد علم نکند.
در نتیجه، تلاطم‌ها و فراز و نشیب‌های زندگی می‌توانند بخشی از همین مسیر تربیت نفس باشند؛ مسیری که در آن «من» آرام‌آرام جایگاه واقعی خود را در برابر «رَبُّ الْعَالَمِينَ» می‌شناسد. آنچه روشن است این است که انسان در سراسر مسیر وجود خود از قلمرو ربوبیت الله سبحانه و تعالی (س) بیرون نیست.
الله (س) در سوره ذاریات، آیه ۵۶ می‌فرماید:

وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ ﴿٥٦﴾

وَمَا خَلَقْتُو نیافریدم
الْجِنَّ وَالْإِنْسَجن و انسان را
إِلَّا لِيَعْبُدُونِمگر برای اینکه مرا عبادت کنند

و جن و انسان را نیافریدم مگر برای اینکه مرا عبادت کنند. ﴿۵۶﴾

تدبر، الله اعلم: هدف نهایی این مسیر، رشد انسان در عبودیت و شناخت جایگاه واقعی خود در برابر ربوبیت الله (س) است. همان‌گونه که پیش‌تر گفتیم، وجود انسان فقط به بدن مادی او محدود نمی‌شود؛ انسان دارای بدن، نفس و روح است. بدن، بخش مادی وجود انسان است و با مرگ از این مرحله زندگی جدا می‌شود، اما نفس انسان با مرگ جسمانی از میان نمی‌رود و حیات او به زندگی دنیایی محدود نیست. در این بحث، آنچه بیش از همه محل تربیت و رشد است «نفس» انسان است؛ نفسی که می‌تواند در مراتب مختلف رشد کند، از وابستگی‌ها و خودمحوری فاصله بگیرد و به سوی اطمینان، رضا و عبودیت عمیق‌تر حرکت کند. درباره روح، قرآن می‌فرماید حقیقت آن از «امر» پروردگار است و علم ما نسبت به آن محدود است؛ بنابراین نمی‌توان درباره حقیقت روح با قطعیت سخن گفت. می‌توان گفت روح، مبدأیی برای حیات و ظرفیتی برای دریافت و شناخت است، اما اینکه رابطه دقیق روح با نفس، حیات جسمانی و حیات معنوی چگونه است، الله اعلم. آنچه در این بحث برای ما روشن‌تر است این است که نفس انسان در مسیر زندگی باید تربیت شود و به کمالی که الله (س) برای او در نظر گرفته نزدیک شود؛ کمالی که با عبودیت، معرفت، رشد اخلاقی و نزدیک شدن به مقام شایسته انسان معنا پیدا می‌کند. ازاین‌رو، مرگ جسم پایان وجود انسان نیست، بلکه پایان یک مرحله و ورود به مرحله‌ای دیگر از حیات اوست. اینکه تربیت و سیر نفس در عوالم پس از دنیا دقیقاً چگونه ادامه می‌یابد، الله اعلم؛ اما آنچه روشن است این است که ربوبیت الله (س) محدود به زندگی دنیایی ما نیست و انسان در هیچ مرحله‌ای از وجود خود از قلمرو ربوبیت او بیرون نمی‌رود.

اگر بخواهیم بفهمیم چرا بعضی موج‌های زندگی می‌توانند ما را تا این اندازه از درون به هم بریزند، شاید لازم باشد ابتدا خودِ مفهوم «تعادل» را روشن کنیم. یک موج‌سوار را در نظر بگیریم؛ موج همیشه در اختیار او نیست، گاهی کوچک است و گاهی سنگین و بلند. آنچه به او کمک می‌کند روی آب بماند، فقط قدرت موج نیست، بلکه توانایی او در حفظ تعادل است. اگر تعادلش را از دست بدهد، همان موج می‌تواند او را به زیر آب ببرد. در زندگی نیز همیشه نمی‌توانیم موج‌ها را متوقف کنیم؛ اما هرچه تعادل ما ضعیف‌تر باشد، یک موج می‌تواند آسان‌تر ما را از جای خود بکند و به هم بریزد. برای نزدیک‌تر شدن این معنا، می‌توان یک صندلی چهارپایه را هم در نظر گرفت؛ تا وقتی هر چهار پایه سالم‌اند، صندلی ثبات دارد، اما اگر یکی از پایه‌ها بشکند یا به‌شدت سست شود، تمام صندلی ناپایدار می‌شود. زندگی انسان نیز تک‌بُعدی نیست و بخش‌های مختلف آن به یکدیگر متصل‌اند؛ بنابراین پیش از آنکه درباره راه حفظ آرامش در طوفان‌های زندگی سخن بگوییم، باید ببینیم تعادل زندگی انسان بر چه پایه‌هایی استوار است و کدام یک از این پایه‌ها نقش بنیادی‌تری در ثبات او دارد.

برای این بررسی، می‌توان زندگی انسان را از چهار جهت به هم پیوسته نگاه کرد: تعادل درونی، تعادل خانوادگی، تعادل اقتصادی و تعادل اجتماعی. این چهار بخش از یکدیگر جدا نیستند و دائماً بر هم اثر می‌گذارند. ناآرامی درونی می‌تواند بر سلامت جسم، روابط خانوادگی، تصمیم‌های اقتصادی و نحوه ارتباط انسان با دیگران اثر عمیق بگذارد. از سوی دیگر، اگر فضای خانواده دچار تنش، بی‌اعتمادی، ناسازگاری یا بی‌ثباتی باشد، همین وضعیت می‌تواند آرامش درونی انسان را بر هم بزند، بر توان او برای کار و تصمیم‌گیری اقتصادی اثر بگذارد و حتی روابط اجتماعی او را نیز تحت تأثیر قرار دهد. فشار اقتصادی نیز می‌تواند به خانواده و آرامش درونی منتقل شود، و نابسامانی اجتماعی نیز می‌تواند امنیت و ثبات زندگی را تضعیف کند. بنابراین این چهار حوزه به‌صورت زنجیره‌ای به هم متصل‌اند؛ با این حال، در بحث ما تعادل درونی جایگاه بنیادی‌تری دارد، زیرا کیفیت درون انسان بر شیوه مواجهه او با سه حوزه دیگر اثر می‌گذارد.

اگر بخواهیم «تعادل درونی» را بشناسیم، لازم نیست از تعریف‌های پیچیده شروع کنیم؛ می‌توانیم از تجربه خودمان بپرسیم: آیا شب می‌توانم با آرامش بخوابم؟ وقتی تنها می‌شوم، با خودم در صلح هستم یا ذهنم پیوسته با ترس، خشم، حسادت، اضطراب، ناامنی یا عذاب وجدان درگیر است؟ اگر اتفاقی برخلاف خواسته‌ام بیفتد، آیا درونم کاملاً فرو می‌ریزد، یا با وجود ناراحتی هنوز نوعی ثبات و استواری در من باقی می‌ماند؟ این ثبات البته فقط با فراهم بودن امکانات مادی به دست نمی‌آید. پول، خانه، امنیت شغلی، سلامت جسم و آسایش می‌توانند بخشی از نیازهای واقعی انسان را برطرف کنند و برای او راحتی ایجاد کنند، اما لزوماً ریشه ناآرامی‌های درونی را درمان نمی‌کنند؛ ممکن است انسانی از نظر امکانات بیرونی کمبودی نداشته باشد و همچنان در درون خود گرفتار بی‌قراری و ترس باشد. برای نزدیک شدن این معنا به ذهن، کودکی را در یک بازار شلوغ در نظر بگیریم که دست پدر یا مادرش را گرفته است؛ همان صداها، همان جمعیت و همان محیط ناآشنا اطراف اوست، اما تا وقتی آن دست را در دست دارد، احساس امنیت بیشتری می‌کند. در زندگی بزرگسالی نیز بسیاری از شرایط بیرونی همیشه در اختیار ما نیستند؛ بنابراین مسئله فقط این نیست که بیرون از ما چه می‌گذرد، بلکه این است که در درون ما چه میزان ثبات، امنیت و جهت شکل گرفته است و این ثبات از کجا تغذیه می‌شود.

اما برای شناخت این تعادل، یک نکته مهم دیگر هم هست: آنچه ما از یک واقعه می‌بینیم، همیشه تمام واقعیت آن واقعه نیست. گاهی خودِ اتفاق سخت است، اما گاهی ترس ما از آن، پیش‌بینی ما درباره آینده، یا برداشتی که از آن ساخته‌ایم، فشار را چند برابر می‌کند. فرض کنیم کسی وارد اتاقی تاریک شود و به او بگویند در گوشه اتاق یک مار سمی است؛ تا وقتی چیزی نمی‌بیند، ممکن است با وحشت هر حرکت و هر صدایی را نشانه خطر بداند. اما وقتی چراغ روشن شود، شاید ببیند آنچه از آن می‌ترسیده فقط یک مار پلاستیکی بوده است. البته همه خطرهای زندگی خیالی نیستند؛ بسیاری از سختی‌ها کاملاً واقعی‌اند. مقصود این است که انسان برای حفظ تعادل درونی فقط به آرامش نیاز ندارد، بلکه به «نور» و شناختی نیاز دارد که به او کمک کند واقعیت را همان‌گونه که هست ببیند، نه فقط آن‌گونه که ترس‌ها و نگرانی‌هایش برای او تصویر می‌کنند.

فرض کنیم کودکی در خانه کنار پدر و مادرش نشسته است؛ محیط برای او آشناست و از بودن در کنار آنان احساس آرامش و امنیت می‌کند. ناگهان شخصی شرور وارد خانه می‌شود. کودک ممکن است بترسد، اما غریزی به سوی پناه خود می‌رود؛ خودش را در آغوش مادر می‌اندازد یا پشت پدر پنهان می‌شود. همان حادثه را این بار در خانه‌ای تصور کنیم که کودک تنهاست و پدر و مادرش حضور ندارند. خطر همان خطر است، اما تجربه کودک کاملاً متفاوت می‌شود؛ دیگر کسی نیست که به او پناه ببرد، کسی نیست که حضورش به کودک بگوید «تو تنها نیستی». تفاوت اصلی فقط در خود حادثه نیست؛ در داشتن یا نداشتن تکیه‌گاه است. در وجود انسان نیز چنین نیازی هست. «منِ درونی» و نفس انسان تنها با امکانات فیزیکی آرام نمی‌شود؛ نیاز دارد به مبدأ وجود خود، به همان کسی که او را آفریده و به وجود آورده است، متصل باشد. هرچه این رابطه با خالق خود عمیق‌تر و زنده‌تر شود، ترس و واهمه و آشفتگی درون نیز می‌تواند کم‌رنگ‌تر شود؛ نه به این معنا که انسان دیگر درد و ترس را احساس نمی‌کند، بلکه دیگر در برابر آنها بی‌پناه نیست. نمونه‌ای روشن از این معنا را می‌توان در کربلا دید؛ در حضرت امام حسین (ع)، یاران ایشان، و نیز حضرت زینب (س) و دیگر اسرای کربلا که در دل یکی از سخت‌ترین حوادث، پیوند با الله (س) در رفتار، انتخاب و ایستادگی آنان آشکار بود. خلاصه‌ای از این ماجرا و جلوه‌های این استواری در بخش سه آمده است. آن تکیه‌گاه، حادثه را از میان نبرد؛ اما نگذاشت حادثه، حقیقت وجود آنان را فرو بریزد.

برای اینکه این مسئله را از نگاه قرآن بررسی کنیم، ابتدا باید ببینیم آیا در وجود انسان، گرایشی درونی به سوی الله (س) قرار داده شده است یا نه. مثال‌هایی که پیش از این درباره کودک، تکیه‌گاه و احساس امنیت آوردیم، فقط برای نزدیک شدن مفهوم به ذهن بود؛ اکنون به خود قرآن رجوع می‌کنیم.

الله (س) در سوره روم، آیه ۳۰ می‌فرماید:

فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ﴿٣٠﴾

فَأَقِمْپس رو بدار
وَجْهَكَچهره‌ات را
لِلدِّينِبه سوی دین
حَنِيفًاحق‌گرایانه
فِطْرَتَ اللَّهِفطرت الله را
الَّتِي فَطَرَکه آفرید
النَّاسَمردم را
عَلَيْهَابر آن
لَا تَبْدِيلَهیچ تبدیلی نیست
لِخَلْقِ اللَّهِدر آفرینش الله

پس روی خود را با گرایش خالص به سوی دین قرار ده؛ همان فطرت الله که مردم را بر آن آفریده است؛ در آفرینش الله تبدیلی نیست. ﴿۳۰﴾

تدبر، الله اعلم: «فطرت» یعنی سرشت و گرایش درونی‌ای که الله سبحانه و تعالی (س) انسان را بر اساس آن آفریده است؛ گرایشی که زمینه شناخت حق، میل به حقیقت، خیر و کمال، و روی آوردن به خالق را در وجود انسان قرار می‌دهد. این گرایش چیزی نیست که انسان کاملاً از بیرون و از محیط یاد گرفته باشد، بلکه ریشه در خود آفرینش او دارد. بنابراین فطرت انسان یک ظرف خالی نیست؛ در درون او زمینه شناخت حق و گرایش به آن قرار داده شده است. این فطرت ممکن است در اثر خواسته‌ها، عادت‌ها، گناه، غفلت و مشغله‌های زندگی کم‌رنگ یا پوشیده شود، اما از اصل آفرینش انسان جدا نمی‌شود. به همین دلیل، گاهی در لحظه‌هایی که تکیه‌گاه‌های ظاهری انسان سست می‌شوند، این گرایش درونی آشکارتر می‌شود و انسان با عمق بیشتری به سوی الله (س) روی می‌آورد.

قرآن یکی از صحنه‌هایی را که این گرایش درونی آشکارتر می‌شود، در لحظه خطر نشان می‌دهد.

الله (س) در سوره لقمان، آیه ۳۲ می‌فرماید:

وَإِذَا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ ﴿٣٢﴾

وَإِذَا غَشِيَهُمْو هنگامی که فراگیرد آنان را
مَوْجٌ كَالظُّلَلِموجی مانند سایه‌بان‌ها
دَعَوُا اللَّهَمی‌خوانند الله را
مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَدر حالی که دین را برای او خالص کرده‌اند
فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّپس هنگامی که آنان را به خشکی نجات دهد
فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌبرخی از آنان میانه‌رو هستند
وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَاو انکار نمی‌کند آیات ما را
إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍمگر هر پیمان‌شکنِ بسیار ناسپاس

و هنگامی که موجی همچون سایه‌بان‌ها آنان را فرا می‌گیرد، الله را خالصانه می‌خوانند؛ اما هنگامی که آنان را به خشکی نجات می‌دهد، برخی از آنان راه میانه را در پیش می‌گیرند، و آیات ما را جز هر پیمان‌شکنِ ناسپاس انکار نمی‌کند. ﴿۳۲﴾

تدبر، الله اعلم: این آیه همان حقیقت فطری را در یک صحنه زنده نشان می‌دهد. تا وقتی انسان به اسباب عادی زندگی تکیه دارد، ممکن است آن گرایش درونی چندان آشکار نباشد؛ اما وقتی موجی سنگین او را فرا می‌گیرد و می‌بیند توان و تدبیر خودش برای نجات کافی نیست، بسیاری از تکیه‌گاه‌های ظاهری در نظرش کنار می‌روند و توجه او خالص‌تر به سوی الله (س) برمی‌گردد. خطر چیزی را در انسان از صفر ایجاد نمی‌کند؛ بلکه آنچه را در عمق وجود او بوده آشکارتر می‌سازد. نکته مهم‌تر این است که پس از نجات، همه انسان‌ها بر همان حالت نمی‌مانند؛ بعضی آن بیداری را حفظ می‌کنند و بعضی دوباره به غفلت بازمی‌گردند.

اما قرآن فقط از رو کردن انسان به سوی الله (س) سخن نمی‌گوید؛ از سوی دیگر، نزدیکی الله (س) به بنده را نیز بیان می‌کند.

الله (س) در سوره بقره، آیه ۱۸۶ می‌فرماید:

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ﴿١٨٦﴾

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِيو هنگامی که از تو بپرسند بندگان من
عَنِّيدرباره من
فَإِنِّي قَرِيبٌپس همانا من نزدیکم
أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِپاسخ می‌دهم دعای دعاکننده را
إِذَا دَعَانِهنگامی که مرا بخواند
فَلْيَسْتَجِيبُوا لِيپس باید پاسخ دهند مرا
وَلْيُؤْمِنُوا بِيو ایمان بیاورند به من
لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَباشد که راه یابند.

و هنگامی که بندگان من درباره من از تو بپرسند، پس من نزدیکم؛ دعای دعاکننده را هنگامی که مرا بخواند پاسخ می‌دهم. پس آنان نیز دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند، باشد که راه یابند. ﴿۱۸۶﴾

تدبر، الله اعلم: در این آیه، نزدیکی الله (س) به بنده با بیانی بسیار مستقیم مطرح شده است. حتی در پاسخ به پرسش بندگان، تعبیر «بگو من نزدیکم» نیامده است؛ الله (س) خود بی‌واسطه می‌فرماید: «فَإِنِّي قَرِيبٌ»، «پس من نزدیکم». همچنین از انسان‌ها با تعبیر «عِبَادِي»، «بندگان من» یاد می‌شود و آیه چند بار با تعبیرهای «من» و «مرا» این رابطه نزدیک را نشان می‌دهد. پس آن تکیه‌گاهی که در مثال‌های پیشین از آن سخن گفتیم، تنها یک تصور برای آرام کردن انسان نیست؛ قرآن از پروردگاری سخن می‌گوید که خود را نزدیک معرفی می‌کند و می‌فرماید دعای کسی را که او را می‌خواند پاسخ می‌دهد. در این نگاه، انسان در سختی‌ها موجودی رهاشده و بی‌پناه نیست؛ راه ارتباط با خالق او باز است. البته این رابطه یک‌طرفه نیست؛ ادامه آیه از انسان نیز می‌خواهد دعوت الله (س) را بپذیرد و به او ایمان بیاورد تا در مسیر رشد و هدایت قرار گیرد.

تا اینجا دیدیم که گرایش به سوی الله (س) ریشه در فطرت انسان دارد، در لحظه‌های خطر می‌تواند آشکارتر شود، و راه ارتباط با الله (س) نیز بسته نیست؛ او خود را «قریب» معرفی می‌کند و بنده را به پاسخ دادن به این دعوت فرا می‌خواند. پس سؤال بعدی این است: اگر این پیوند در سرشت انسان قرار داده شده است، چه می‌شود که گاهی در زندگی چنان کم‌رنگ می‌شود که انسان دیگر حضور آن تکیه‌گاه را احساس نمی‌کند؟ قرآن نمی‌فرماید فطرت انسان از بین می‌رود؛ بلکه از حالتی سخن می‌گوید که انسان از «ذکر» و هدایت الله (س) روی برمی‌گرداند. حال باید از خود قرآن بپرسیم: این روی‌گردانی چه اثری بر زندگی و تعادل درونی انسان می‌گذارد؟

الله (س) در سوره طه، آیه ۱۲۴ می‌فرماید:

وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى ﴿١٢٤﴾

وَمَنْ أَعْرَضَو هرکس روی برگرداند
عَنْ ذِكْرِياز یاد من
فَإِنَّ لَهُپس همانا برای اوست
مَعِيشَةً ضَنْكًازندگی‌ای تنگ
وَنَحْشُرُهُو محشور می‌کنیم او را
يَوْمَ الْقِيَامَةِروز قیامت
أَعْمَىنابینا

و هرکس از یاد من روی برگرداند، برای او زندگی تنگی خواهد بود، و روز قیامت او را نابینا محشور می‌کنیم. ﴿۱۲۴﴾

تدبر، الله اعلم: در این آیه، «اعراض از ذکر» در برابر پیروی از هدایت الله (س) قرار می‌گیرد. یعنی وقتی انسان از این جهت و هدایت روی می‌گرداند، نتیجه فقط این نیست که یک عمل عبادی را کمتر انجام داده باشد؛ نوعی تنگی در زندگی او شکل می‌گیرد. این تنگی لزوماً به معنای کمبود امکانات ظاهری نیست؛ ممکن است انسان از نظر بیرونی امکانات زیادی داشته باشد، اما در درون خود آسودگی و گشایش نداشته باشد. این «معیشت تنگ» می‌تواند با خوف، حزن و ناآرامی همراه باشد؛ یعنی انسان ممکن است در ظاهر زندگی مرفهی داشته باشد، اما در درون خود با ترس نسبت به آینده و اندوه نسبت به گذشته درگیر باشد. از اینجا می‌توان دید که تعادل درونی فقط به داشتن امکانات یا نبودن مشکلات وابسته نیست؛ جهت قلب و رابطه انسان با هدایت الله (س) نیز در آن نقش اساسی دارد.

بعد از آیه طه، قرآن یک مرحله جلوتر می‌رود. در آیه پیش دیدیم که روی‌گردانی از ذکر الله (س) می‌تواند انسان را به «معیشت ضنک»، یعنی زندگی همراه با تنگی و ناآرامی برساند. اکنون قرآن نشان می‌دهد که اگر این روی‌گردانی ادامه پیدا کند، مسئله فقط احساس ناآرامی نیست؛ این انتخاب می‌تواند بر مسیر حرکت و حتی قدرت تشخیص انسان نیز اثر بگذارد.

الله (س) در سوره زخرف، آیات ۳۶ و ۳۷ می‌فرماید:

وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ ﴿٣٦﴾

وَمَنْ يَعْشُو هرکس روی بگرداند
عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَٰنِاز یاد رحمان
نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًابرای او شیطانی قرار می‌دهیم
فَهُوَ لَهُ قَرِينٌپس او برایش همراه و همدم است

و هرکس از یاد رحمان روی بگرداند، شیطانی را همراه او قرار می‌دهیم و آن شیطان همدم او می‌شود. ﴿۳۶﴾

وَإِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ﴿٣٧﴾

وَإِنَّهُمْو آنان
لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِحتماً آنان را از راه بازمی‌دارند
وَيَحْسَبُونَو گمان می‌کنند
أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَکه هدایت‌یافته‌اند

و آن شیاطین آنان را از راه بازمی‌دارند، در حالی که خودشان گمان می‌کنند هدایت‌یافته‌اند. ﴿۳۷﴾

تفسیر: الله (س) انسان را از ابتدا بدون هدایت رها نکرده است؛ راه را برای او روشن کرده و امکان هدایت را در اختیار او قرار داده است. تعبیر «وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَٰنِ» درباره کسی است که با وجود این هدایت، خود از یاد الله (س) روی می‌گرداند؛ مانند کسی که امکان دیدن دارد، اما خود را از دیدن محروم می‌کند. اگر این روی‌گردانی ادامه پیدا کند و انسان بازنگردد و توبه نکند، نتیجه آن به صورت یک کیفر ظاهر می‌شود و شیطان «قَرِين» او قرار می‌گیرد؛ «قَرِين» یعنی همراه، همنشین و همدمی که پیوسته با اوست. این همراهی از ابتدا بر انسان تحمیل نشده است؛ انسان ابتدا راه خود را انتخاب کرده و با ادامه آن انتخاب، زمینه چنین همراهی‌ای را فراهم کرده است. در مقابل، کسی که به سوی الله (س) بازمی‌گردد و در راه او حرکت می‌کند، از هدایت و عنایت ویژه الهی بهره‌مند می‌شود.

تدبر، الله اعلم: منظور از «ذِكْرِ الرَّحْمَٰنِ» فقط گفتن ذکر با زبان نیست؛ یعنی انسان الله (س) را در زندگی حاضر بداند، هدایت او را جدی بگیرد و طوری زندگی نکند که گویی الله (س) و فرمان او در زندگی‌اش نقشی ندارند. وقتی انسان به‌تدریج در غفلت فرو می‌رود، گناه و ظلم را ادامه می‌دهد، حدود الهی را آسان‌تر زیر پا می‌گذارد و دیگر حضور و هدایت الله (س) را معیار انتخاب‌هایش قرار نمی‌دهد، در حقیقت خودش را از ولایت و هدایت الهی دور می‌کند. انسان بدون ولایت و سرپرستی رها نمی‌ماند؛ یا در مسیر ولایت الله (س) قرار می‌گیرد، یا با ادامه این روی‌گردانی خود را در معرض ولایت و همراهی دیگری قرار می‌دهد. از این جهت می‌توان گفت اگر انسان دست خود را از دست هدایت الله (س) بیرون بکشد و این انتخاب را ادامه دهد، الله (س) شیطان را «قَرِين» او قرار می‌دهد؛ یعنی همراه و همنشینی که پیوسته با اوست و بر جهت حرکت او اثر می‌گذارد.

آیه ۳۷ خطر این مرحله را عمیق‌تر نشان می‌دهد: این قرین‌ها فقط در کنار انسان نیستند، بلکه او را از راه بازمی‌دارند، در حالی که خودش گمان می‌کند هدایت‌یافته است. یعنی ممکن است انسان آن‌قدر از ذکر و ولایت الله (س) فاصله بگیرد که معیار تشخیص او نیز آسیب ببیند و دیگر نتواند به‌درستی تشخیص دهد که از مسیر دور شده است؛ تا جایی که گمراهی را هدایت تصور کند. این معنا با آیه ۲۵۷ سوره بقره نیز هماهنگ است؛ آنجا که می‌فرماید: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا»، یعنی «الله ولیّ و سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند»، و در مقابل می‌فرماید: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ»، یعنی «کسانی که کفر ورزیده‌اند، سرپرستانشان طاغوت‌ها هستند». پس انسان در نهایت در یک مسیر ولایی قرار می‌گیرد، نه در خلأ.

برای نزدیک کردن این معنا به ذهن، می‌توان این وضعیت را نوعی «یتیمی خودخواسته معنوی» دانست؛ نه اینکه الله (س) انسان را ترک کرده باشد، بلکه خود انسان با ادامه غفلت و نافرمانی، دست خود را از دست هدایت الهی بیرون کشیده و خود را به مسیری سپرده است که قرآن درباره خطر آن بارها هشدار می‌دهد. الله (س) در سوره فاطر، آیه ۶ می‌فرماید: «إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ»، یعنی «همانا شیطان دشمن شماست».

اگر بخواهیم ببینیم این دشمن چگونه عمل می‌کند، خود قرآن چند نمونه روشن بیان می‌کند. در سوره آل‌عمران، آیه ۱۷۵ می‌فرماید: «إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ»؛ «این همان شیطان است که با ترساندن عمل می‌کند؛ پس از آنان نترسید و از من پروا کنید.» برای فهم این آیه باید به آیه قبل توجه کنیم. گروهی نزد مؤمنان آمدند و گفتند دشمنان نیروی زیادی علیه شما جمع کرده‌اند، پس از آنان بترسید. در تفسیر این آیات روشن می‌شود که قرآن همین انسان‌هایی را که با سخنان خود در دل مؤمنان ترس ایجاد می‌کردند، «شیطان» می‌نامد؛ یعنی شیطان می‌تواند از انسان‌های شیطان‌صفت نیز برای ترساندن دیگران استفاده کند. «اولیای شیطان» نیز کسانی بالاتر از شیطان یا صاحب اختیار او نیستند؛ «ولی» در اینجا به معنای کسانی است که با او هم‌جهت، همراه و در جبهه او قرار گرفته‌اند. بنابراین فضای آیه این است که شیطان و عوامل انسانی او، قدرت دشمن را در نظر مؤمنان بزرگ می‌کنند تا آنان بترسند و از انجام وظیفه خود عقب‌نشینی کنند. به همین دلیل الله (س) بلافاصله می‌فرماید: «فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ»؛ «از آنان نترسید و از من پروا کنید.» یعنی اجازه ندهید ترسی که آنان در ذهن شما ایجاد می‌کنند، جهت تصمیم و عمل شما را تعیین کند.

در سوره بقره، آیه ۲۶۸ نیز می‌فرماید: «الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ»، یعنی شیطان انسان را از فقر و کمبود می‌ترساند، و در همان آیه ادامه می‌دهد: «وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاءِ»، یعنی او را به زشتی و نافرمانی می‌کشاند. در سوره حجر، آیه ۳۹ نیز از زبان خود شیطان نقل می‌شود: «لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ»؛ یعنی کارها را در نظر آنان زینت می‌دهم و آنان را گمراه می‌کنم. پس خطر شیطان فقط این نیست که آشکارا انسان را به یک گناه دعوت کند؛ او می‌تواند از راه ترس، بزرگ جلوه دادن قدرت دیگران، ترساندن انسان از آینده و کمبود، و زیبا جلوه دادن راه نادرست، نگاه و تصمیم انسان را تحت تأثیر قرار دهد. اگر این روند ادامه پیدا کند، حتی ممکن است قدرت تشخیص انسان ضعیف شود؛ تا جایی که، همان‌گونه که در آیه ۳۷ سوره زخرف دیدیم، انسان از راه بازداشته شود ولی خودش گمان کند که هدایت‌یافته است.

اگر این مسیر ادامه پیدا کند، خطر می‌تواند از خودِ انسان فراتر برود. الله (س) در سوره مجادله، آیه ۱۹ می‌فرماید: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنْسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ ۚ أُولَٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ»، یعنی «شیطان بر آنان چیره شده و یاد الله را از خاطرشان برده است؛ آنان حزب و گروه شیطان‌اند.» پس انسان ممکن است با ادامه این راه، دیگر فقط کسی نباشد که خودش گمراه شده است؛ کم‌کم در مسیر و گروه شیطان قرار گیرد و خود نیز وسیله گمراهی و آسیب به دیگران شود. قرآن در سوره انعام، آیه ۱۱۲ از «شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ» سخن می‌گوید؛ یعنی انسان‌هایی نیز می‌توانند چنان در این مسیر پیش بروند که کارشان فریب، وسوسه و دور کردن دیگران از راه حق شود. اینجا دیگر مسئله فقط اضطراب و از دست دادن آرامش شخصی نیست؛ انسان ممکن است هم خودش از نور هدایت دور شود و هم دیگران را از آن دور کند. در پایان همان آیه ۱۹ سوره مجادله نیز می‌فرماید: «أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ»، یعنی «آگاه باشید که حزب شیطان همان زیانکاران‌اند».

حالا که دیدیم ادامه دور شدن از ذکر و هدایت الله (س) می‌تواند قدرت تشخیص انسان را نیز آسیب بزند، سؤال بعدی این است: در نقطه مقابل، چه چیزی می‌تواند به انسان کمک کند راه را از بی‌راهه تشخیص دهد و در میان ترس‌ها، خواسته‌ها و وسوسه‌ها، وظیفه خود را درست ببیند؟

الله (س) در سوره انفال، آیه ۲۹ می‌فرماید:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ﴿٢٩﴾

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواای کسانی که ایمان آورده‌اید
إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَاگر تقوای الله را پیشه کنید
يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًابرای شما فرقانی قرار می‌دهد
وَيُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْو بدی‌هایتان را از شما می‌پوشاند
وَيَغْفِرْ لَكُمْو شما را می‌آمرزد
وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِو الله صاحب فضل بزرگ است

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر تقوای الله را پیشه کنید، برای شما فرقانی قرار می‌دهد، بدی‌هایتان را می‌پوشاند و شما را می‌آمرزد؛ و الله صاحب فضل بزرگ است. ﴿۲۹﴾

تفسیر: اگر تقوا در انسان به صورت یک حالت پایدار شکل بگیرد، الله (س) به او «فُرقان» عطا می‌کند. فرقان در اینجا نوری است که انسان به وسیله آن می‌تواند حق را از باطل تشخیص دهد، وظیفه خود را بشناسد و در عمل راه درست را پیدا کند. این فرقان فقط دانشی نیست که انسان از کتاب و درس به دست آورده باشد؛ بلکه نوری است که الله (س) در اثر تقوا به انسان عطا می‌کند. در ادامه آیه نیز آمده است که الله (س) لغزش‌ها و بدی‌های انسان را می‌پوشاند و او را می‌آمرزد.

تدبر، الله اعلم: اینجا نقطه مقابل همان مسیری را می‌بینیم که پیش از این درباره شیطان خواندیم. آنجا انسان ممکن بود به جایی برسد که از راه بازداشته شود، اما خودش گمان کند هدایت‌یافته است؛ اینجا تقوا زمینه‌ای می‌شود که الله (س) به انسان نوری برای تشخیص بدهد.

همان‌گونه که پیش‌تر در مثال «مار پلاستیکی در اتاق تاریک» گفتیم، فرض کنید در اتاقی تاریک یک مار پلاستیکی قرار داده‌ایم و به شخصی که از ماهیت آن خبر ندارد گفته‌ایم در اتاق ماری وجود دارد. او در تاریکی نمی‌تواند حقیقت آنچه را می‌بیند درست تشخیص دهد و ممکن است با دیدن شکل مار، دچار ترس و وحشت شود. اما وقتی چراغ روشن می‌شود، می‌بیند آنچه از آن می‌ترسید یک مار واقعی نیست، بلکه یک مار پلاستیکی است. چیزی که در اتاق بود تغییر نکرد؛ آنچه تغییر کرد، قدرت تشخیص او بود. نور به او کمک کرد واقعیت را همان‌گونه که هست ببیند.

می‌توان گفت «فرقان» نیز در زندگی انسان چنین نقشی دارد؛ الله (س) در اثر تقوا نوری برای تشخیص عطا می‌کند تا انسان در دل ترس، خشم، علاقه، فشار و وابستگی، واقعیت و وظیفه خود را روشن‌تر ببیند. پس در طوفان‌های زندگی فقط این مهم نیست که انسان نترسد یا آرام بماند؛ مهم‌تر این است که بتواند درست ببیند. گاهی خود موج آن‌قدر خطرناک نیست که تشخیص نادرست ما در دل آن موج خطرناک می‌شود.

اگر بخواهیم آنچه را تا اینجا درباره «من»، فطرت، تکیه‌گاه قلب، یاد الله (س)، تقوا و فرقان گفتیم در یک جمع‌بندی کنار هم قرار دهیم، همهٔ این مطالب در حقیقت به پایهٔ اول از چهار تعادل زندگی بازمی‌گردد: تعادل درونی یا معنوی. این تعادل از جنس نیازهای جسمانی نیست که تنها با غذا، استراحت، درمان یا امکانات مادی پاسخ داده شود؛ بلکه ریشهٔ آن در رابطهٔ انسان با خالق خود است. هرچه این رابطه عمیق‌تر و درست‌تر شکل بگیرد، انسان الله (س) را بهتر بشناسد، جایگاه خود را به‌عنوان عبد در برابر ربّ بهتر بفهمد، با یاد او زندگی کند، به هدایت او تکیه کند و خواست و انتخاب خود را بیشتر با رضای او هماهنگ سازد، تکیه‌گاه قلب او استوارتر می‌شود. آنچه تا اینجا بررسی کردیم، در واقع اجزای همین رابطه و همین تعادل درونی بود. چنین تعادلی به این معنا نیست که انسان دیگر غم، ترس یا سختی را احساس نمی‌کند؛ بلکه وقتی موج‌های زندگی می‌آیند، درون او تکیه‌گاهی دارد که کمک می‌کند با هر تغییر بیرونی از هم فرو نریزد و بتواند مسیر خود را روشن‌تر و استوارتر ادامه دهد.

تا اینجا بیشتر درباره تعادل درونی سخن گفتیم؛ اما «من» فقط در درون خود زندگی نمی‌کند. بخش بزرگی از آرامش یا آشفتگی انسان در روابط نزدیک او شکل می‌گیرد و یکی از مهم‌ترین این روابط، رابطه با همسر و خانواده است. به همین دلیل، یکی از پایه‌های مهم تعادل زندگی، تعادل خانوادگی است.

یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی انسان، انتخاب همسر است؛ زیرا همسر فقط کسی نیست که انسان مدتی از زندگی را در کنار او می‌گذراند، بلکه همراه او در بخش بزرگی از سفر زندگی است. اگر زندگی را به سفری طولانی در اقیانوس تشبیه کنیم، همسر یکی از نزدیک‌ترین همراهان این سفر است؛ کسی که انسان سال‌های بسیاری از آرامش‌ها، سختی‌ها، تصمیم‌ها، مسئولیت‌ها و تغییرات زندگی را در کنار او تجربه می‌کند. ازاین‌رو، انتخاب همسر نمی‌تواند فقط بر اساس ظاهر، موقعیت اجتماعی یا خواسته‌های زودگذر باشد؛ ایمان، اخلاق، جهت زندگی و توانایی ساختن یک رابطه سالم نیز اهمیت اساسی دارند.

الله (س) در سوره روم، آیه ۲۱ می‌فرماید:

وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً ﴿٢١﴾

وَمِنْ آيَاتِهِو از نشانه‌های اوست
أَنْ خَلَقَ لَكُمْاینکه برای شما آفرید
مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًااز خودتان همسرانی
لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَاتا نزد آنان آرامش یابید
وَجَعَلَ بَيْنَكُمْو قرار داد میان شما
مَوَدَّةً وَرَحْمَةًمحبت و رحمت را

و از نشانه‌های او این است که برای شما از خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید، و میان شما محبت و رحمت قرار داد. ﴿۲۱﴾

تدبر، الله اعلم: این آیه خانواده را فقط به معنای کنار هم زندگی کردن معرفی نمی‌کند؛ از «سکون»، «مودت» و «رحمت» سخن می‌گوید. یعنی رابطه سالم خانوادگی باید جایی باشد که انسان در آن امنیت، محبت، اعتماد و آرامش را تجربه کند. البته این آرامش به این معنا نیست که در خانواده هیچ اختلاف یا سختی‌ای پیش نمی‌آید؛ بلکه دو انسان می‌آموزند در میان تفاوت‌ها و مشکلات، با احترام، محبت، مسئولیت‌پذیری و رعایت حقوق یکدیگر زندگی کنند.

الله (س) در سوره نساء، آیه ۱۹ می‌فرماید:

وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ ﴿١٩﴾

وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِو با آنان به شایستگی معاشرت کنید

و با آنان به نیکی و شایستگی رفتار کنید. ﴿۱۹﴾

پس تعادل خانوادگی فقط به انتخاب همسر مناسب محدود نمی‌شود؛ بعد از انتخاب نیز «من» باید تربیت شود. انسان نمی‌تواند همیشه بخواهد همسر، فرزند و فضای خانه دقیقاً مطابق میل او باشد. همان «من»ی که در بخش‌های قبل درباره آن سخن گفتیم، در خانواده نیز ممکن است خود را نشان دهد: «نظر من»، «خواسته من»، «حق من»، «انتظار من». اگر این «من» محور رابطه شود، محبت می‌تواند به کنترل، توقع و نزاع تبدیل شود. اما وقتی انسان حدود الهی، حق دیگری، محبت، رحمت و رفتار شایسته را جدی می‌گیرد، خانواده می‌تواند به یکی از پایه‌های مهم آرامش و تعادل زندگی تبدیل شود.

پایه سوم، تعادل اقتصادی است. «من» فقط در رابطه با همسر و خانواده آزموده نمی‌شود؛ یکی دیگر از میدان‌هایی که خواسته‌ها، ترس‌ها و وابستگی‌های انسان در آن آشکار می‌شود، مسئله معاش و اقتصاد زندگی است. انسان برای ادامه زندگی به خوراک، مسکن، درمان، آموزش و تأمین نیازهای خود و خانواده نیاز دارد؛ بنابراین داشتن توان اقتصادی و تلاش برای تأمین زندگی، بخشی واقعی و مهم از زندگی انسان است. اما تعادل اقتصادی فقط به این معنا نیست که انسان پول بیشتری داشته باشد؛ بلکه باید بتواند برای به دست آوردن روزی، علم و مهارت کسب کند، تلاش کند، از راه درست درآمد داشته باشد و در عین حال مراقب باشد که مال و امنیت اقتصادی به تکیه‌گاه اصلی قلب او تبدیل نشوند. همان «من»ی که می‌گوید «نظر من» و «خواسته من»، در اینجا نیز می‌تواند بگوید «مال من»، «آینده من» و «امنیت من»؛ و اگر تمام آرامش انسان به این امور گره بخورد، هر تغییر اقتصادی می‌تواند تعادل درونی او را به‌شدت تکان دهد.

قرآن انسان را به کنار گذاشتن زندگی و معاش دعوت نمی‌کند؛ بلکه او را به حرکت، تلاش و طلب فضل الله (س) فرا می‌خواند.

الله (س) در سوره جمعه، آیه ۱۰ می‌فرماید:

فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلَاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ ﴿١٠﴾

فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلَاةُپس هنگامی که نماز پایان یافت
فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِدر زمین پراکنده شوید
وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِو از فضل الله بجویید

پس هنگامی که نماز پایان یافت، در زمین پراکنده شوید و از فضل الله بجویید. ﴿۱۰﴾

الله (س) در سوره ملک، آیه ۱۵ می‌فرماید:

هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِي مَنَاكِبِهَا وَكُلُوا مِنْ رِزْقِهِ ﴿١٥﴾

هُوَ الَّذِياوست کسی که
جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًازمین را برای شما رام قرار داد
فَامْشُوا فِي مَنَاكِبِهَاپس در راه‌های آن حرکت کنید
وَكُلُوا مِنْ رِزْقِهِو از روزی او بخورید

اوست که زمین را برای شما رام قرار داد؛ پس در راه‌های آن حرکت کنید و از روزی او بخورید. ﴿۱۵﴾

تدبر، الله اعلم: این آیات تصویری متعادل از رابطه انسان با معاش و روزی به ما می‌دهند. انسان باید حرکت کند، توانایی به دست آورد، کار کند و برای تأمین زندگی خود و خانواده تلاش کند؛ اما در همان حال فراموش نکند که آنچه به دست می‌آورد از فضل و رزق الله (س) است. بنابراین نه کنار گذاشتن تلاش و انتظار منفعلانه با این نگاه سازگار است، و نه تلاش انسان به این معناست که خود را صاحب مستقل نتیجه بداند. در اینجا نیز همان اصل این بخش تکرار می‌شود: «من» وظیفه دارم حرکت کنم، بیاموزم، تلاش کنم و از اسباب استفاده کنم؛ اما ربّ و صاحب مستقل نتیجه نیستم.

پایهٔ چهارم، تعادل اجتماعی است. انسان موجودی اجتماعی است و بخش بزرگی از زندگی او در ارتباط با دیگران می‌گذرد؛ با خانواده، همسایه، دوست، همکار و مردمی که در جامعه با آنان روبه‌رو می‌شود. به همین دلیل، بسیاری از موج‌هایی که آرامش زندگی ما را برهم می‌زنند نیز از همین روابط برخاسته‌اند: اختلاف، بی‌اعتمادی، بدقولی، سخن نادرست، غیبت، حسادت، تحقیر، ظلم، شکستن دل‌ها و رعایت نکردن حقوق یکدیگر. پس اگر انسان بخواهد در زندگی از تعادل و آرامش بیشتری برخوردار باشد، نمی‌تواند از تعادل اجتماعی خود غافل بماند.

در نگاه دینی، رابطهٔ ما با الله (س) از رابطهٔ ما با بندگان او جدا نیست. نمی‌توان گفت رابطهٔ من با الله خوب است، اما در همان حال نسبت به حق، آبرو، احساس، امانت و نیاز بندگان او بی‌تفاوت باشم. بخشی از بندگی الله (س) دقیقاً در نحوهٔ رفتار ما با انسان‌های دیگر آشکار می‌شود. هرچه رابطهٔ انسان با الله عمیق‌تر شود، باید آثار آن در عدالت، صداقت، امانت‌داری، مهربانی، گذشت، حفظ حرمت مردم و نفع‌رساندن به دیگران نیز بیشتر دیده شود.

الله (س) در سوره نحل، آیه ۹۰ می‌فرماید:

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَىٰ وَيَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْيِ ﴿٩٠﴾

إِنَّ اللَّهَهمانا الله
يَأْمُرُ بِالْعَدْلِفرمان می‌دهد به عدالت
وَالْإِحْسَانِو نیکی
وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَىٰو بخشش به خویشاوند
وَيَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِو نهی می‌کند از زشتی
وَالْمُنْكَرِو ناپسندی
وَالْبَغْيِو تجاوز

همانا الله به عدالت و نیکی و رسیدگی به خویشاوندان فرمان می‌دهد و از زشتی، ناپسندی و تجاوز نهی می‌کند. ﴿۹۰﴾

در سوره نساء، آیه ۳۶ نیز الله (س) پس از فرمان به عبادت خود، از نیکی به پدر و مادر، خویشاوندان، یتیمان، نیازمندان، همسایهٔ نزدیک، همسایهٔ دور، همراه و مسافر سخن می‌گوید. این پیوند قابل توجه است: رابطه با خالق، انسان را از مردم جدا نمی‌کند؛ بلکه باید در نحوهٔ رفتار او با بندگان الله (س) خود را نشان دهد.

در الکافی از امام صادق (ع)، از پیامبر اکرم (ص) نقل شده است:

الْخَلْقُ عِيَالُ اللَّهِ، فَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ مَنْ نَفَعَ عِيَالَ اللَّهِ وَأَدْخَلَ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ سُرُوراً.

آفریدگان، عیال الله‌اند؛ پس محبوب‌ترین آفریدگان نزد الله کسی است که به عیال الله سود برساند و شادی را وارد خانه‌ای کند.

«عیال الله» به معنای فرزندان الله نیست؛ بلکه تعبیر از بندگان و آفریدگانی است که تحت ربوبیت و تدبیر او هستند. پس خدمت به بندگان الله، گره‌گشایی از زندگی آنان و رعایت حرمتشان، مسئله‌ای جدا از بندگی الله نیست.

همچنین در الکافی از امام صادق (ع) نقل شده است:

لَقَضَاءُ حَاجَةِ امْرِئٍ مُؤْمِنٍ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنْ عِشْرِينَ حَجَّةً...

برآوردن حاجت یک مؤمن نزد الله محبوب‌تر از بیست حج است...

و در الکافی از پیامبر اکرم (ص) نقل شده است:

مَنْ سَرَّ مُؤْمِناً فَقَدْ سَرَّنِي، وَمَنْ سَرَّنِي فَقَدْ سَرَّ اللَّهَ.

هر کس مؤمنی را شاد کند، مرا شاد کرده است؛ و هر کس مرا شاد کند، الله را خشنود کرده است.

این نگاه در ادبیات فارسی نیز به زیبایی بازتاب یافته است. در بیتی منسوب به خواجه عبدالله انصاری (رحمت‌الله‌علیه) آمده است:

«دل به دست آور که حجّ اکبر است
از هزاران کعبه یک دل بهتر است»

برای نزدیک شدن این معنا به زندگی روزمره، دو همسایه را تصور کنیم. یکی چنان غیرقابل اعتماد است که حتی حاضر نیستیم حیوانی را که دوستش داریم برای مدتی به او بسپاریم؛ اما همسایه‌ای دیگر را آن‌قدر امین، مهربان و مسئول می‌دانیم که در شرایط لازم حتی می‌توانیم فرزندمان را با اطمینان نزد او بگذاریم. چه چیزی این تفاوت را ایجاد کرده است؟ فقط خانه، پول یا موقعیت اجتماعی آنان نیست؛ بلکه شخصیت و اخلاقی است که در طول زمان از خود نشان داده‌اند. ما خوبی، امانت و امنیت را در دیگری تشخیص می‌دهیم؛ پس جا دارد از خود بپرسیم: آیا من نیز برای دیگران چنین انسانی هستم؟ آیا مردم در کنار من احساس امنیت، اعتماد و احترام می‌کنند؟

اگر بخواهیم بخشی از اخلاق اجتماعی قرآن را کنار هم قرار دهیم، انسانی که می‌خواهد قرآنی زندگی کند، باید عادل باشد؛ امانت را به صاحبش بازگرداند؛ به عهد خود وفا کند؛ حتی دشمنی با دیگری او را از عدالت خارج نکند؛ دیگران را مسخره و تحقیر نکند؛ از بدگمانی بی‌جا، تجسس و غیبت دوری کند؛ با تکبر رفتار نکند؛ در سخن گفتن بهترین شیوه را برگزیند؛ خشم خود را مهار کند و اهل گذشت باشد؛ با پدر و مادر، خویشاوند، همسایه و نیازمند نیکی کند؛ و در کار خیر با دیگران همکاری داشته باشد. این اصول را در آیاتی مانند نساء ۳۶ و ۵۸، مائده ۸، اسراء ۳۴ و ۵۳، حجرات ۱۱ و ۱۲، لقمان ۱۸ و ۱۹، آل‌عمران ۱۳۴ و مؤمنون ۸ می‌بینیم.

وقتی این صفات در انسان رشد می‌کنند، او به انسانی تبدیل می‌شود که دیگران می‌توانند به او اعتماد کنند و در کنار او احساس امنیت بیشتری داشته باشند. نه به این معنا که همهٔ مردم الزاماً او را دوست خواهند داشت، بلکه شخصیت او دارای نوعی جاذبهٔ اخلاقی می‌شود؛ دیگران می‌دانند که از زبان و دست او، از قول و امانت او و از برخورد او می‌توانند انتظار خیر و انصاف داشته باشند.

از سوی دیگر، بسیاری از موج‌هایی که در زندگی با آنها روبه‌رو می‌شویم، گاهی موج‌هایی هستند که خود ما در روابطمان ایجاد کرده‌ایم. یک سخن نسنجیده، یک غیبت، یک بدقولی، یک رفتار متکبرانه یا پایمال کردن حق دیگری می‌تواند موجی ایجاد کند که بعداً خود ما نیز گرفتار آن شویم. بنابراین عبور از موج‌های زندگی فقط این نیست که یاد بگیریم در برابر مشکلاتی که دیگران برای ما ایجاد می‌کنند چگونه بایستیم؛ بخشی از آن این است که با تربیت «من» و اصلاح اخلاق خود، تا جایی که در اختیار ماست، خودمان منشأ موج‌های تازه در زندگی دیگران و در زندگی خودمان نباشیم.

اینجا نیز دوباره به همان «من» بازمی‌گردیم. «من» ممکن است بخواهد همیشه برنده باشد، حرف خودش را به کرسی بنشاند، خطای خودش را نبیند، آبروی خود را با شکستن آبروی دیگری حفظ کند یا برای بالا بردن خود، دیگری را کوچک کند. تعادل اجتماعی زمانی شکل می‌گیرد که این «من» نیز در برابر هدایت الله (س) تربیت شود. آن‌گاه انسان فقط نمی‌پرسد: «من چه می‌خواهم؟» بلکه می‌پرسد: «حق چیست؟ حق دیگری چیست؟ و الله (س) از من در این رابطه چه رفتاری می‌خواهد؟»

این معنا در شعری منسوب به شیخ بهایی (رحمت‌الله‌علیه) بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است:

«همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد، همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی، همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی‌نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ‌یک را ثمر آن‌قدر نباشد
که به روی ناامیدی، درِ بسته باز کردن»

این شعر ارزش نماز، روزه، حج و عبادت را کم نمی‌کند؛ بلکه توجه ما را به حقیقت دیگری جلب می‌کند: عبادتی که انسان را به الله (س) نزدیک می‌کند، باید اثر خود را در رفتار او با بندگان الله نیز نشان دهد. اگر نماز می‌خوانیم، حج می‌رویم و با الله راز و نیاز می‌کنیم، اما دلی را به آسانی می‌شکنیم، حقی را ضایع می‌کنیم یا درِ امید را به روی انسانی می‌بندیم، لازم است دوباره به کیفیت رابطهٔ خود با الله (س) نگاه کنیم. یکی از نشانه‌های رشد این رابطه آن است که انسان برای بندگان الله نیز منشأ امنیت، رحمت، امید و خیر باشد.

اگر بخواهیم همهٔ آنچه را در این بخش بررسی کردیم کنار هم قرار دهیم، موج‌های زندگی فقط شرایط بیرونی ما را تغییر نمی‌دهند؛ گاهی آشکار می‌کنند که «من» در درون خود به چه چیزی تکیه کرده و آرامش خود را به چه چیزهایی گره زده است. انسان همسر، فرزند، مال، کار، آبرو و آیندهٔ خود را دوست دارد و این محبت‌ها طبیعی‌اند؛ مسئله از جایی آغاز می‌شود که یکی از این امور به تکیه‌گاهی تبدیل شود که تمام امنیت و هویت انسان به بقای آن وابسته باشد. برای آنکه انسان بتواند در میان فراز و نشیب‌های زندگی استوارتر بماند، به تعادل در چهار زمینه نیاز دارد: تعادل درونی و معنوی که ریشه در رابطهٔ او با الله (س) دارد؛ تعادل خانوادگی؛ تعادل اقتصادی؛ و تعادل اجتماعی. این چهار زمینه از یکدیگر جدا نیستند و هر کدام می‌توانند بر دیگری اثر بگذارند. هرچه «من» در این زمینه‌ها بیشتر تربیت شود، خواستهٔ خود را مطلق نبیند، جایگاه خود را در برابر ربّ عالم بشناسد و با نور هدایت و فرقان واقعیت را روشن‌تر ببیند، آمادگی بیشتری پیدا می‌کند که هنگام آمدن موج، به‌جای فرو ریختن، راه درست را پیدا کند و حرکت خود را ادامه دهد.

تدبر، الله اعلم: اگر از زاویهٔ تربیت به این چهار تعادل نگاه کنیم، بسیاری از موج‌های زندگی بیش از هر چیز دو بخش را در ما آشکار می‌کنند و می‌سازند: رابطهٔ ما با الله (س) و رابطهٔ ما با بندگان او. گاهی موج در خانواده رخ می‌دهد، گاهی در مال و کار، اما همان حادثه می‌تواند نشان دهد که درون ما تا چه اندازه به الله (س) تکیه دارد و در برخورد با دیگران تا چه اندازه عدالت، صبر، گذشت، امانت‌داری و رعایت حق را حفظ می‌کنیم. از سوی دیگر، بعضی از موج‌ها نیز نتیجهٔ برهم زدن همین حدود الهی در روابط انسانی‌اند؛ ظلم، بدقولی، خیانت، غیبت، تحقیر و پایمال کردن حقوق مردم می‌توانند خود منشأ موج‌های تازه‌ای در زندگی ما و دیگران شوند. البته همان‌طور که پیش‌تر گفتیم، هر سختی را نمی‌توان عذاب یا نتیجهٔ گناه دانست؛ بعضی سختی‌ها آزمون‌اند و بعضی زمینهٔ رشد. اما در همهٔ آنها می‌توان از خود پرسید: این موج چه چیزی را در رابطهٔ من با الله (س) و در رفتار من با بندگان او آشکار می‌کند، و من در این حادثه چه چیزی باید بیاموزم و اصلاح کنم؟

اما دانستن این مطالب به‌تنهایی کافی نیست. سؤال بعدی این است: وقتی موج واقعاً آمد چه کنیم؟ وقتی ترس، فقدان، بیماری، مشکل خانوادگی، فشار اقتصادی، شکست، بی‌عدالتی یا حادثه‌ای غیرمنتظره زندگی ما را تکان داد، در همان لحظه چگونه فکر کنیم و چه قدم‌هایی برداریم؟ در بخش ۷ از شناخت به عمل می‌رسیم و بررسی می‌کنیم که در دل سختی‌ها چگونه رابطهٔ خود را با الله (س) حفظ کنیم، چگونه مراقب افکار و اعمال خود باشیم، چگونه آنچه در اختیار ماست از آنچه در اختیار ما نیست جدا کنیم، و چگونه با دعا، ذکر، نماز، صبر، توکل و برداشتن قدم درست بعدی، از میان طوفان عبور کنیم.

baAllah.org — کتابخانهٔ درس‌های قرآنی